پیمان نامه
ساعت 22:30روز یکشنبه است و من اصلاً مهم نیست که نامم چیست و چرا مینویسم ، من تنها به عنوان یک انسان هستم . چه عیبی دارد که تنها زمان کافی برای نوشتن و خواندن این چند خط از پسوندها و پیشوندهای ناممان صرفنظر کنیم و ناراحت نشویم از تنها به نام یک انسان صدا زدنمان توسط قلم. ای انسان بیا فقط لحظاتی پسوندهایی که همچون قلاب به ما وصل شدهاند و ما را به این و آن طرف میبرند توجه نفرماییم. دکتر، مهندس، پروفسور، کارگر ، ادب دان ، دیوانه ، عاشق، رئیس جمهور، روحانی، پولدار، کنت ، لرد، ..... چند لحظه بی خیال همه چیز. بیایید فقط به نام انسان بنویسیم، باشد؟ اگر قبول ندارید بدانید که انسان نیستید و در بند نامی ....
چند ساعت است که از بمباران غزه میگذرد، تنها به این خاطر که کسی درب خانه خود را بسته است و نخواسته نیمههای شب کسی به خانهاش وارد شود و او را در استراحت غافلگیر کند ، به نظر تو ای انسان، اگر کسی درب خانه خود را قفل نماید تا کسی شب مزاحمش نشود و خانهاش را ویران یا غارت ننماید کار اشتباهی انجام داده است؟
خوب میدانم که جوابتان این است که نه، کار اشتباهی انجام نداده است و بسیار نیکو عمل کرده است.
با این جوابی که دادی ، حالا فکر نما با من که چرا صاحب خانه را به زندان میبرند و تنبیهاش میکنند؟ چرا از خانهاش بیرون مینمایند؟
زشت تر آن است که همسایههای این خانه برای صاحب خانه تصمیم بگیرند و گویند که او چه باید نماید و این به دور از هرگونه حقوق انسانی است و تنها حیوانات هستند که لانة دیگر همنوعانشان را تصاحب مینمایند و گاهی پست تر از حیوانات هستند چرا که گاهی سگها و گربهها درآرامش در کنارهم زندگی میکنند و حتی یکی به دیگری از سر لطف شیر هم میدهد.
یک ماجرا در همین نزدیکی:
دیروز کودکی شیرخوار بعد از خوردن چند قطره شیر که بیشترش آب بود از سینه مادر، که دیگر آن چشمه همیشگی نیست, برای لختی استراحت در گوشهای از خانه پدری تاریک اما با صفایشان که درکل چند متر بیشتر نبود، انگشت شصت دردهان برد به جای شکلات و چشمها را بست تا در خوابی کوتاه ، خواب عشق و محبت ببیند. در خواب که بود آسمان آبی بود و پرندگان میخواندند از عشق، سرود مستی و آزادگی . کودک به زمین غلطی زد و چند متر چهار دست و پا راه رفت تا کنار چشمهای از شیر رسد، خم شد تا از چشمه قطرهای شیر برگیرد به گلو، که بچه سنجابی را دید از دور نظاره خوردن شیر توسط شیرخوار انسان میکند. دلش نسوخت کودک, بلکه وظیفه دانست به بچه سنجاب که کوچکتر از او است و ناتوانتر,ابتدا جرعهای از شیرچشمه به او دهد، آخر با خود فکرکرد که چشم ازآن همه است و شاید مدتهاست که این بچه سنجاب به چشمه مینگرد ولی کسی او را ندیده است و دعایش را لبیک نکرده است. چه زیباست من این عمل را به پایان رسانم و سرمشق شوم برای دیگر رهگذران. شیشه شیرهمراهش را در چشمه فرو برد و پر نمود از شیر و چهار دست و پا به سمت سنجابک رفت. کوچک سنجاب کمی عقب رفت ولی محبت کودک شیرخوار دلش را مست ماندن کرد و برجا ماند. شیرخوار انسان شیشه را به او داد و سنجاب همچون فرشتهای که عشق را دریافته باشد آن را برسینه گرفت و بعد از گفتن چیزی به زبان کودکی سنجابی، شروع به تناول شیرکرد. شیرخوار کودک به نظاره نشست خوردن شیر توسط سنجاب .قطرات شیر آرام آرام با لبخندی بر لب برای شیرخوارکودک دست تکان میداد و از سرسره شیشه شیر پایین میرفت. شیر به انتها میرسید که سنجابک دست از خوردن کشید و مقدار کمی شیر در شیشه گذاشت و آن را به کودک شیرخوار داد تا او هم گلویی ترنماید و سلولهای زنده نماید همچون گل از سیراب شدن آب.
لبخند بر لب سنجابک بود و سر را کج کرد و شیشه را به کودک شیرخوار دراز کرد. کودک خندید و بر پشت خود دراز کشید و بر آغوش زمین وچمن ها قرار گرفت و آرام شروع به خوردن قطرات مانده شیر شد. درونش پر از شعف بود، رهگذران که این صحنهها را دیدند سر بر زیر بردند و از بیتوجهی خود ناسپاس شدند و ناراحت و تشویق کردن کودک شیرخوار و سنجابک را. این گونه کودک در خواب شاد بود که از آسمان پرندهای درخواب کودک درحال گذر بود و دانهای در منقار و در پنجههایش.... کودک شیشه شیر را کنار گذاشت و برای آزادگی پرنده شاد بود و دست تکان میداد و میخندید و دست و پا میزد از شادی. پرنده پایین آمد هرچه که پایین تر میآمد از سفیدی و لطافت پرنده کاسته میشد و تلاش میکرد تا خود را به موازات پرتوهای خورشید پایین آورد تا سایهاش بزرگ جلوه نماید. دیگر آن پرنده کوچک آزاد و سفید و لطیف نبود و پرندهای تاریک، چشمانی آتشین و سیم های خارداری بر منقار و پنجهها. کودک شیرخوار نگران شد. رو به سنجابک کرد و او را تشویق به فرار، سنجابک اشک ریزان کمی ماند ولی باز رفت ، رهگذران دستی بر کلاه بالای سر و با دستی دامان کتها و دامان لباسهای زنانهشان را گرفتند و آه آه گویان فرار کردند ، بعضیها هم هنگام فرار گلهایی زیبایی را که برای خوشامد گویی به هم, آورده بودند و برای آن لحظات دیدار معشوقانشان لحظه شماری می کردن برزمین انداخته و له نمودند.
کودک شیرخوار کمی ترسید. همه رفتند، پرنده پایین و پایین تر آمد و سیمهای خاردار را بر سینه و صورت کودک ریخت و همچون علفهای پیچک زرد رنگ مزاحم در مزارع، غنچه رز گلزار را در خود پیچید و بالا رفت , سیمهای خاردار در ستون فقرات کودک و رگهایش فرو رفت و لانه کرد ورشد نمود کودک تنها گریه کرد ازتنهائیش.
رهگذران که از دور میدیدند صحنه را , تنها میگفتند:(( تقصیرخود کودک بود، چرا فرار نکرد؟ میخواست خود را نمایان نکند. اگر با پرنده میرفت حتماً پرنده او را آزار نمیداد. اگر با پرنده همخانه میشد ، چه ایرادی داشت؟ عجب پرنده قوی و باهوش . همه به تشویق پرنده سیاه آتشین پرداختند و به دورش جمع شدند واو را همچون نگین درمیان گرفتند و کودک شیرخوار را رها.... کودک با تمام جسارتش نیروهایش را جمع کرد و شیشه شیرش را به سمت پرنده کوچک زشت که رهگذران دوست داشتند آن را بزرگ ببینند انداخت و پرنده همچون سگی از ترس پرواز کرد و رهگذران از ترس برخود لرزیدند و کودک خندید و سنجابک خندید.
آنی کودک فشاری بر تمام وجودش احساس کرد, از خواب به بیداری به تندی آمد. فشار زیاد بود وهمه جا تاریک، داشت خفه میشد . هوایی برای تنفس نبود، به هر سختی و مشقتی بود خود را تکان داد، کم کم روشنایی نازیبایی نمایان میشد. از عامل فشار بیرون آمد. خشکش زد، توان حرکت نداشت، میخواست بگرید، امااشکهایش درجا یخ زده بودند و مرده بودند . آن عامل فشار مادرش بودکه بر زمین افتاده بود واو را قبل از فوتش در سینه محکم گرفته بود . هرچه مادر را صدا زد، جوابی نشنید، مادر بوی گل میداد ولی پر از خاک بود. هرچه داد زد مادر جوابی نداد. تازه فهمید مادر مرده است از این جهان سیاه که محل پرواز پرنده سیاه است و رفته برای تولد در جای دیگر. از خانه دیگر چیزی باقی نمانده بود کودک شیرخوار آرام آرام و با دلی پر از مصیبت واشک, بر بالین مادر آمدو تنها نگاهش کرد و بوسهای برگونه مادر زد و گوشهای نشست تا مادر را ببیند از سر تا پایش. او تنهای تنها بود وهیچ کس نبود. لحظهای خود را به دستان مادر مالید. به گمان اینکه مادر نوازشاش مینماید. لحظهای با دستان کوچکش موهای مادر را با کودکیاش نوازش میکرد و برایش لالایی میخواند، کودک شیرخوار مادر شده بود و مادر, کودکی بی جان. شصت دست مادر را به دهان برد و بوسید و بعدبه دهان مادر گذاشت به گمان خود مادر گریه ننماید از بی شیری و آرام نشست. منتظر بود کودک شیرخوار و مادر رفت و او ماند به انتظار کودکان دیگر که تازه مادر و پدر شده بودند تا بیایند برای بوسیدن مادرها و پدرهایشان و روند به لانه پرنده هزار چهرة زشت سیرت تا لانهاش را خراب نمایند برای ابد....
حالا تو ای انسان داستان را که شنیدی فیلمها را از TVدیدی، خوش بودن سران کشورهای عربی و حامیان حقوق بشر را نظاره کردی که چگونه دست در کمرها و با آرامش و اتحاد خونهای کودکها را در لیوانهای شیشهای چگونه سر میکشیدند و دم از نبودن هوا برای تنفس پرندگان وسنجابها وآب شدن یخ های قطبی میزنند و ....
آیا فرصت آن واقعاً نرسیده است که ماهم با هم یکی شویم و دست در دست هم، مشتی بسازیم و بر پیکره تک تک آنها فرو آوریم و بعد لانه پرنده سیاه زشت سیرت را یکجا طوری ویرانه نماییم که اثری از خاطره بودنش در یادها نماند چرا که این پرنده سالی یکبار تخم نمیگذارد و همچون ساسها و شپشها تنها با بودن یکی شان هزاران کثافت متولد مینمایند.
لعنت بر صهیونیستها و حامیان آنها.
به این هم فکر ننمائیم که بزرگ شویم و درحدآن سیاه پرنده، بلکه میتوانیم همچون مورچگانی تک به تک ولی همراه هم به لانه پرنده حمله نماییم و لانهاش را از بین بریم و بر وجودش افتیم و از درون نابودش نماییم.
. از تو عزیز این رامیخواهم. هر راهی برای نابودی این پرنده به درگاه نظر میرسد هرچند راهی کوچک به آدرس shenkocholo@yahoo.com بفرستید. هزینه ثواب آن قبلاً از طرف خالق عالم پرداخت شده است.
سید نعمت الله موسوی(شن کوچولو)
بسمه تعالی
نامه ای از یک یتیم زمان به همه(برگرفته از کتاب گریه اشکها نوشته شن کوچولو)
باز ماه رمضان یا همان ماه مهمانی خدا آغاز شد.همه جا شلوغ است.همه در تکاپوی رمضانند.همه به دنبال خریدند.مادرها به فکر افطار درست کردن وپدرها به فکرخرید مایحتاج ماه مبارک رمضان .همه نگران از طرفی وشاد از طرفی دیگر.نگران از نتوانستن خرید ,شاد از آمدن ماه رمضان.همه می خواهند که این ماه را باشادی وپاکی دل پشت سر بگذارندوآخر ماه انسان دیگری شوندوپوست بیندازند ارز آن چه قبل از ماه رمضان بودند.تلویزیون از گرانی مرغ می گوی وگزارشها تیه کرده ودولت نیز پاسخ می دهد که به اندازه کافی مرغ داریم وافزایش قیمت به خاطر افزایش قیمت دان مرغ بوده ,از طرفی پودر لباسشویی گران شده و دولت اطمینان می دهد که در انبارها ما پودر زیاد است .آخه مردم می ترسند که پودر لباس گیرشان نیاید ولباسهاشان بو بگیرد ودیگر پسری به دختری توجه نکند ودختری هم به پسری نگاه نکند به خاطر بوی بد وبه این وسیله آمار ازدواج کاهش یابد وطلاق افزایش وبدبختی پشت بدبختی ودیگر عشق معنای واقعی خود را از دست دهد ودیگر فرها به خاطر شیرین که حالا کثیف شدده دیگر حتی یک آجر نیز نشکند چه برسد به بیستون وکوه.لیلی هم دیگر منتظر مجنون که حالا به خاطر زیر آفتاب ماندن سیاه وبدبو شده عاشق نماند وبا یکی از بچه های شهرستانشان که اتفاقا باباش سوپری داره ومهر لیلی رو 120 کارتن پودر ماسینی قرار داده ازدواج کنه.اما هیچ کس به این فکر نمی کند که لباس بچه حاشیه نشین را که با تمام کوچکی اش نماز می خواند وپدرش بر اثر بیماری فوت کرده است را بشوید .ستاد بحران دیگر خارج ار خانواده معنایی ندارد وتمام چراغها برای خانه روشن می شود ودیگر انسانها هرچند خوب وپاک ومومن باید بمیرند چون ما خود محتاجیم.اینجاست که تازه مشخص می شود انسان کیست وانسانیت چیست.دیگر خدا معنایی جز در قرآن ,کتاب دینی وگاهی نماز ندارد .کاش ... .از این حرفها ساعتها می توانم بنویسم چراکه دیده ام وتجربه کرده ام.اگر خواستی بگو بعدا برایت بگویم.اخبار اعلام می کند که چند پارکک مثل پارک لاله ,پارک قیطریه,پارک خاوران و...عرضه مستقیم مرغ ومایحتاج ماه رمضان ایجاد شده آخر مگه همه پول دارند تا بخرند.سریالها ی ماه رمضان فقر را در یک سزیال نشان می دهد.خانواده مورد بحث در فیلم فقیرند وتابلویی برای نشان دادن فقر.ولی تنها چیزی که آن خانواده نیستند فقیر بودن است.نمی دانم آنان که این سناریو را می نویسد تا به حال فقیر ندیده ویا می خواهد آبروی فقرا را نبرد وبراشان کلاس بگذارد؟ نمی دانم.اگر فقیر تا به حال دیده بودن می فهمیدن فقر وچیزی نداشتن وپدر ومادر بودن یعنی چه.
همه مردم این روزها زودتر می خوابند چرا که سریال عاشقانه تاجر پوسا به پایان رسیده است وعشاق به معاشق خود رسیده اند.من مانده ام که چه جالب است,چرا که تا به حال چند سریال کره ای که پخش شده است ,هر مرد قهرمان دستان چند عاشق خانم داشته است.با بچه های شهرستان تصمیم گرفتیم پولهامان را جمع کنیم تا به کره برویم چرا که گمان می کنیم بازاری ازدواج داغ است وبا 1200تومان می توان یک ازدواج خوب با تمام امکان داشت.
در ایران فعلا تمام نمادهای عشق در داستانها به دنبال خرید مرغ وپودر هستند.زن به مرد می گوید امشب زودتر بخوابیم ,برنامه نود90 نبینیم و20 تومان هزینه مسابقه پیامکی برنامه ندو نکنیم تا فردا زودتر بیدار شویم تا نفر اول صف مرغ باشیم تابیشتر در یخچال مرغ انبار کنیم و برای تمام ماه مرغ وگوشت قرمز داشته باشیم.راستی یادت باشد ای مرد من ,حتما فردا چند کارتن خرما, بامیه, پنیر و... بخر که مامانم اینا میان خونه ما. راستی عزیزم دیدی خونه اقدس خانوم اینا چه سفره ای پهن کرده بودند,چند جور غذا پخته بودند.اقدس خانوم می گفت:تمام این غذاهارو مریم,عروسم پخته ولی فکر کنم خالی می بست تاکلا بذاره, آخه از اون دختره لاغر مردنی که دماغشو بگیری راه تنفس از دهان رو گم می کنه این کارها بر نمی یاد.تازه می گفت: مهسا ]دخترش سالاد فرانسوی را درست کرده ,می خواست دخترشو به رخ بکشه تا داماد پیدا کنه.با اون دخترش که صورتش از زمین چمن بندر انزلی بیشتر چاله چوله داره.بیا ما هم خخوب افطار بدیم تا این روزیتامونو که سنش به 30 رسیده رو به یکی قالب کنیم.آخه بچم داره دق می کنه.اینهمه کلا رفت آخرشم هیچکی رو قبول نکرد ,الانم هیچکی اونو قبول نداره.ای خدا چرا اینجوری شد.(باید بگم که این دختر خانم وقتی تو دانشگاه بود چندتا خواستگار داشت ولی همه رو ایرا می گرفت.یکی رو می گفتشهرستانی اسن.یکی رو می گفت به تیپم نمی خوره.یکی رو می گفت که دوستام بهم گفتن به تو نمی یاد وایشان هم جواب نه داده بود.تازه یک بنده خدای رو به بهانه اینکه یک بار بهش جزوه نداده بود جواب منفی دده بود و....).
بعدش زن به مرد گفت :انشا الله امسال یک افطاری بدیم که همه انگشت به دهان بمانن .راستی امسال یه جای نوشابه خانواده سر سفره ,برای هر نفر دلستر بخریم باشه؟حالا چند خونه اون طرف تر ,خونه ای بود که داخلش زنی داشت دعا می کرد برای همه حتی برای خانواده ای که در بارش حرف زدیم.ناراحت نیز بود می کرد.آخه TVمکانهای توزیع مرغ را نشان می داد وهمه بچه از شنیدن این خبر ناراحت شده بودند چرا که مدتها بود که تکه مرغی نخورده بودند.
حال ای دوستان اگر من این طور نوشتم دلیل داشت چرا که بسیار ناراحتم.ای دوستا عزیز ,اگه یک لحظه خوب دقت کنیم وفکر کنیم , می بینیم که اطرافمان خانواده های زیادی هستند که تواین ماه مبارک افطار فقط نان خشک دارند وبس.
بعد ما سر چیدن سفره افطار جلسه می گذاریم.ببین عزیز جان ,تو مهمونی همه به یک اندازه ازمتعلقات سفره سهم دارند.دلیلی نداره من که به دیس مرغ نزدیکترم سهم بیشتری داشته باشم وآنکه 10 متر دورتر است در نهایت یک بال مرغ بهش برسه(اگه همونم بمونه).
اگر میگیم رمضان ماه مهمانی خدا است وما هم مهمانیم واین زمین هم مال خداست ,پس چه عیبی داره اول به آنهایی که دورترندتعارف کنیم وبعد خودمان سهم مان را بخوریم؟
مطمئن باشیم که به اندازه کافی برای همه است.چطور دلمون میاد یک زن که تازه بچه دار شده و باید با بچه اش شیر دهد ,شب فقط یک تکه نان با کمی چای برای افطار وشام داشته باشه؟ولی ما تا زیر دریچه اپی گلوتمان( دریچه ارتباطی حلق با مری) را پر از انواع غذاها کرده باشیم واگه خدا رحم نکنه حتما شهید در راه شکم وکلاس می شویم. خوشحالیم تا چند روز که دوستمان را به هتل لاله یا رستوران پدیده بردیم و 11000 تومان(کمش) پول دادیم تا از انتخاب آزادش استفاده کنه واز 12 نوع غذا وبیشتر هرچه می خواهد بخورد ودر نهایت از ما تعریف کند وما کم نیاریم.نمی دانیم اگر یک ماه هم غذا نخورده باشیم بیش از 5000 تومان نمی توانیم بخوریم.آره عزیز,اگه قبول نداری یکبار حساب کن.تازه یک چیز جالب اینکه در قسمت انتخاب آزاد سرویس بهداشتی نداره.
چرا ما می گوییم مسلملنسم؟وهر وقت اسم حضرت علی اصغر(ع) وحضرت رقیه(س) وحضرت محسن (ع)می یاد زار زار گریه می کنیم وخودمان را عاشق نشان می دهیم ولی دلمان برای همسایمان نمی سوزد ودر نهایت از دیدن یک فقیر واقعی تنها به سر تکان دادن به نشانه فقر او اکتفا می کنیم؟
اگه عاشقی همه جا عاشق باش عزیزPLZ..
لحظه ای جند به صداها گوش فرا دادم,صدای موسیقی ,صدای موتور وماشین,صدای خنده رهگذران که از کنار اتاقم می گذشتند.خوب که همه جه ساکت شد وهمه ناز خوابیدند وآنهای که بیدار بودند آرام رازو نیاز می کردن,صدایی شنیدم.صدای شکستن,شکستن دل کودکی خرد که در حسرت دفتری 40 برگ شکست.شاید بگویید مگر می شود؟باید بگویم که من بارها دیده ام ای عزیز وحتی صداهای بیشتر وبدتر که گوش از شنیدن آنها به گریه می آید وزبان در گوشه ای در دهان به گوشه ای می خزد از خجالت.
جان من تا به حال این صحنه را دیده ای؟تو ای عزیز اگر لحظه ای می ایستادی حتما می دیدی .
چه گناهی داشت؟چرا که مادر پول نداشت وپدر سالها پیش در آغوش خاک خوابیده بود بسیار نگران از آینده کودک.
به زیارت می روی نذر می کنیهحاجت داری.ولی نمی دانی چرا حاجتت مستجاب نمی شود.
می گویم امتحان کنیم علبخندی برای لب کودک اطرافمان بخریم از سر عشق وراستی.تا دعای کند بهر ما .چرا که دعایش حتما مستجاب می شود در حق مان. چرا که گناهی ندارد تا دعایش نرسد وهم دعای او دعایی است او از دل شکسته است ومستجاب دعوه.
من اگر حرف زدم ,اگر ناراحت شدی بدان که از سر درد بود که گفتم چرا که کودک همسایه من در همین نزدیکی می گرید از تنهایی بی کسی.
چرا که دیدم وقتی کودکی همچون پسر خواهر من که بسیار دوستش می دارم وقتی برایش مادرش کیفی خرید چه خوشحال شد وآن را نشان خواهد داد امشب به همه.این نمونه ای از خوشحالی کودک است با اینکه خواهر زاده ما خدارا شکر تامین است پس.... .
چرا که کودک همسایه نزدیک دلم اشک مادر را دید ودیگرنگریست تا دل مادر را بیش از این نرنجاند او.
اگر خواستی معنای عشق را بفهمی کمی به این چیزها بنگر ودروغ است که می گوین عشق ,علاقه شدید قلبی است .من می دانم عشق چیست چرا که کودک همسایه من آموخت در یک شب مهتابی که تنها او بیدار بود وبر لب پنجره بود از تنهایی وبا ستاره ها دردودل می کرد که چرا من نمی توانم پرواز کنم پیش خدا که بگویم با او دوستش دارم و من تنهایم و....
در کنار ما کودکان بسیاری است که همه بندگان خدایند وبرادر وخواهر ما.
بیا تا برایت عشق را معنا کنم از سر دلسوزی تا دگر بهر دختری یا پسری زار زار گریه نکنی تا به صبح.آن پسر یا دختری که تو عاشق اویی با کس دگری تا به صبح شاید هم تا به ظهر با ایرانسل با طرح آبی یا قرمز با 2000 تومان جایزه استفاده بسیار از خط,پیامک می دهدویا در سایت cloob چت می کند با عزیزانی کگه عکسهاشان نشان از درونشان می دهد ودل می دهد وقلوه را با هزار منت قبول می کند.
آیا عشق این است یا که بنشانی لبخندی هرچند کوچک بر پنچره دل کودکی زیبا دل؟
جان من راست بگو؟لا اقل با خود رو راست باش.
جان من تو که در حال چتی ,تو که چند ماهی است که آموختی از تنها دوستت چت را ودعایش کردی بر سر نمازت از سر عشق ودعایش کردی وقتی از دربند برگشتی در امامزاده ونمک نذرش کردی چند پاکت تا...تو که کارت شارژ ایرانسل می خری 5 تومان,توکه تازه فهمیدی با#1*141*می توان فهمید مانده اعتبار خطت را,یا تو که همیشه همراه اولت را همراه داری حتی در قنوت نمازت تا جا نمانی از پیامک دادن چراکه عاشقی,وتو که بسیار خوبی واهل هیچ برنامه ای نیستی ,لحظه ای صبر کن ,تا به حال فکر کرده ای به این نکته که چقدر اعتبار معرفت وعشق به هستی وعشق به انسان در وجودت مانده است تا که سیم کارتت بعد از 2 مه نسوزد ویا خطت یکطرفه نشود با خدا؟چراکه از قطع شود وصل کردنش 10000 تومان نیست بلکه ساعتها زاری ونجوا است اگر فرصت باشد وتو بخواهی.
تو که pm می دهی به دختر همکلاسی یا به پسر,جان من , من می دانم تو اگر دل کودکی را شاد کنی,آن که کودک را آفرید دل تورا شاد خواهد کردوبدون کافی شاپ وفنجان چای 1500 تومانی وقهوه 2000 تومانی تورا با معشوق واقعیت ونیمه ای که خدا قولش را داده وتو سالهاست انتظارش را با اسب یا ماشین می کشی خواهی د رسید.
جان من یکبار هم این راه را امتحان کن ولی از سر دل وبا وجدان وبه راستی.
اگر بعد از آن کارت درست نشد وعاشق واقعی نشدی هر چه خواتی به خاک گورم نفت بریز ومرا در گورآتش زن.من همین جا خواهم ماند ,تا زمانی که تو خواهی ای دوست.
زندگی زیباست ای زیباپسند زیبه اندیشان به زیبایی رسند
انچنان زیباست این بی بازگشت کز برایش می توان از جان گذشت
نوشته یک یتیم:
مادری دارم من ,
زیباتر ازهرچه که در عالم است.
دستهایش را می بوسم اگرلایق باشم
.کاش مادرم را می دیدم یکبار دگر.
سالهاست که در تب وتاب دیدارم.
شاید این بار بیایید به در خانه ما
زنگ دررا بزند از سرعشق
کودک خود را که من باشم
با صدایی زیبا بخواند بار دگر
تا که من نیز بیفتم بر پایش
آخر او مادر بامهرمن است
ومن کودک بیچاره او
کودکی که سالها چشم به راهش بودم در لب در.
کاش یکبار که شده
سربرپایش بگذارم ازمهر
او نیز دستی از مهر مادر ی بر سر این کودک دل, باز کشد
مادرم فاطمه است و من آن کودک شرمنده او در حد نیاز
کاش بیاید در خواب,تا ببویم عطر رویش,ببوسم پایش
بگویم درد دلهای درونم با او
می دانم هر روز اشک بر چشم او حلقه زده
که چرا من عشق بازی می کنم اما به دروغ با او
که چرا هر روز من خریدار گناهم وکنار شیطان می خوابم تا بیداری خورشید
که چرا هر روز مشق من این است که بنویسم مرداب وبخندم بر آب
مادرم گفت:می بوسم از دور تورا ای کودک
هرچند که اشک بر چشم من آوردی
ولی باز دوستت می دارم ار عمق وجود
این بار می خواهم اگر اشک برچشم او آمد
از سر خوشحالی باشد,خوشحال که من برگشتم
خوشحال از اینکه من عاشق او باز گشتم
که مرا باز رساند به عروج و به لقا الله
خوشحال از اینکه من کشتم شیطان را در وجودم وچالش کردم در مرداب زمان
خوشحل از اینکه من کودکی را نان دادم با دستم
خوشحال از اینکه من باز پرواز را به خاطر آوردم
(شن کوچولو)
پس بیایید با هم یاد مادرمان فاطمه(س) را فراموش نکنیم.
او که می پخت نان وکار پدرمان علی (ع) را که می برد نان,و می داد به یتیمان زمان , که من نیز یکی از یتیمانم در زمان.
تا بار دگر لبخند مادر را تا به ابدبر لب آن ناز بانو ببینم . راستی یادم رفت علی اصغر(ع)را که چگونه لبخند می زد با آن لبهای کوچک.این بار از اینکه می خواهد در آغوش من بیاید ناراحت نیست ورقیه (س) را که دیگر درد بی پدری رامی تواند تحمل کند با بودن ما.
یادمان باشد عشق به هستی, به مادر, به پدر, به کودک, به محبت.عشق به لبخند کودک.
عده ای از دوستان شما بزرگواران بر آن شدن در این ماه عزیز ونیز در آستانه بازگشایی مدارس دست با کاری زنند برای شادی کودک,وطرحی ریختند به این صورت:
هر خانواده به اندازه یک نفر اضافه ,از قوتی که در افطار وسحر مصرف می کنند کنار بگذلرند هر روز, ودر روز 19 رمضان به مناسبت ضربه خوردن امام علی (ع) وچشم به راه بودن یتیمان در آن شب آذوقه های جمع آوری شده در آدرسی که اعلام می شود وبه خانواده های شناسایی شده تحویل داده می شود.مثلا تا آن زمان یک کارتن خرما,1 جعبه پنیر,مقداری برنج وتعدادی نان هزینه هر خانواده می شود که یا پولش را به شماره حسابی که اعلام شده وعریز می کنند ویا خود جنس را تحویل می دهند.
برای بازگشایی مدرسه هم , هرخانواده به تعداد 2 مداد سیاه,1 مداد گلی یا قرمز, 1 پاکن,1 مدادتراش,1 خودکار آبی, 1 خودکار سیاه و1 دفتر 40 برگ تهیه کرده حداقل , وبه مکان تعیین شده تحویل می دهند انشا الله.
در ضمن انشا الله قصد داریم این کار را در تمام طول سال انجام دهیم.
ما از هیچ ارگانی پشتیبانی نمی شویم وصرفا عده ای جوان تنها هستیم.
منتظرتان هستیم.
در صورت بیاز با شماره تلفن:09329470100 آقای موسوی تماس بگیرید ویا در همین وب لاگ پیغام بگذلرید ویا به shenkocholo@yahoo.com پیغام بفرستید.
شماره حساب: 5390293943 بانک تجارت شعبه فیضه قم به نام آقای هادی اکبری اصفهانی
منتظر شما هستیم تا پرنده از پرواز در این دنیا که فضا جای پرواز موشک شده است وپرنده تنهاست , از پرواز نترسد انشا الله.
به نام خدا
(به دنبال غلط املای از این متن در دنیای که غلط سرلوحه شده است نگردید ممنون)
امروز بعد ازمدتهادوباره دلم تنگ شدبرایش .دلم سخت گرفت.هیچ کس نمی تواند کمک کند مرا جز او.اومادرم است اگر هنوز ...دلش را شکستم.دوستم داشت .دلش را شکستم.یکبار دلش شکسته بود.یکبار که نه ؛بلکه بارها دلش شکسته بود از دست آدمها.اما بار آخر دیگرطاقت نیاورد ورفت پیش پدر.آخرین بارسینه اش شکست.قلب خود وکودکش شکست.بارها گفت:دوستت دارم.بارها صدایم کرد.دررویاوخواب.دربیداری کسانی به دنبالم فرستاد.بارها مرا به حرم امن دخترش(س) درقم دعوت کرد..اما من هر بار به بهانه ای دست اورادانسته یا ندانسته پس زدم وبا دوستانم که بعدها فهمیدم دشمنم بودن ،به گذر زمان در کنارجویباری از غرور ونادانی به انتظار ابدی شدن پرداختم.چه حیف.باز او امروز مرافرا خواند.باز عشق وعاطه مادریش به جوش آمدومرادعوت کرد بر سر سفره ای که همگان را دعوت می کند از سر شوق اما بیشترمان نمی دانیم چه فرصتی را با نرفتن بر سر آن سفره از دست می دهیم.بهترین موقع بود.من پریشان بودم وتنها.سالها فراموشی در سرم خانه کرده بود.این بار اشک از چشمهایم سرازیر شد.محبت مادریش از دل به چشم واز چشم به دیده واز دیده به اشک رسید وگریه اشک شروع شد.گریه کردم نه از تنهایی،بلکه از پیوستن ورسیدن وآرام در دامان مادر جایی یافتن.اما ماجرایی که به یادش افتادم وسینه ام را در برابر تیر مححبتش قرار دادم از این قرار بود:
ساعت 19 روز11/12/1386 بود.تمام گوشهایم در عالم یک چیز شنیدن:دوباره ماجرای سالها پیش تکرار شد.ماجرایی که مادرم دلش برایش بارها شکست.واقعا مادر است.
53 شهید.بیشترشان کودکان.کودکانی همچون محسن،علی اصغر،رقیه(س) و...نه با آن چهره بلکه با همان دل پاک وروحی کودکانه که فقط یک چیز می خواهند وتمام تلاش خود را هر چند از دید ما بزرگترها بچگانه است به کار می گیرند وآن رسیدن با محبوب است.
همه خندیدند،چون سریال آرزوها شیرین را شبکه یک نشان می داد که عده ای به دنبال پول دار شدن آن هم 3000000تومان هستند وموبایل دختری جا می ماند به اصطلاح عمع جان در پارکینگ(کارتینگ) ولی مدتهاست که ماشین انسانیت در پارکینگ دلمان خاک می خورد وبهانه مام این است که زمانه رو به جتو است وفولکس قدیم با اعتقادات سرشار از محبت ونوع دوستیمان دیگر راهور نیست وبنز غرور بهتر در این جاده های تنهایی بهتر است.بگذریم.
ساعت 23 همان روز است همه فریاد کشیدن نه از سردرد بلکه از بی دردی وباخت بارسلونا به اتلتیکو هرچند رونالدینیو خوب گل زد.
همه خوابیدند زیرا رئال همچنان صدر نشین است درلالیگا.
اما هیچ کس دلش نشکست از گریه بی امان مادر برمزار فرزند شیرخوار.در نهایت کسی گفت چه کار بدی کردند وچه ناز بود کودک وبعد ادامه فوتبال وsms
کودکی در خواب ،موشکی رادید که به سمت او می آید.چشم گشود،دیدازبالا مادرش راغرق خون در کنارش که دستی بردل ودستی بر روی او دارد.
کودکی شیرخواره داشت شیر از سینه مادر می گرفت،که سینه مادرباتکه ای آهن پاره شدو خون به چشمهای کودک پاشیدوتکه ای آهن گلوی کودک را چاک داد تا بنا گوش وتا جایی که تکه آهن راحت در گوشه ای از اتاق آرام گیرد.
چرا همه فریاد می زنند گل افساید بود اما هیچ کس ازمتلاشی شدن یک مغز که شاید روزی فکری می شد برای تعالی انسانیت ،ناراحت نشد؟
پس اشک را خدا برای چه آفرید؟برای هنگام باختن در فوتبال؟یا که شاید جا ماندن از کورس قهرمانی؟
شاید هم هروقت خواستیم دل معشوقی را بدست آوریم اشکی از مشکی که در دل بالای عقلمان از تزویر داریم بیرون ریزیم همچون آیی از کوهساران تنهایی ودوست داشتن ای عشق که بی تو من می میرم وبا تو من می پوسم وهمچو فیلمهای کره ای یا هندی گریه ای کنیم از عشقی که در پایان فیلم نه از عشق خبری است ونه از عاشق.
چرا فریاد را خدا آفرید؟آفرید تا کنار خط فریاد زنیم بر سربازیکن ویا یرروی سکو فریاد زنیم بر داور که چرا خطا گرفتی از عمد ومادرش را به عزای....شاید هم برای عربده کشیدن در شبهای جوانی با دوستان از ماشین از سر مستی بعد خوردن آب؟
چرا دستها را مشت نمی کنیم؟شاید مشت رابرای زدن بر سر هم در کوچه ها آفرید وبس.شاید هم برای زدن به چانه فردی در صف شیر در صبحگاه تا پاکتی شیر بیشتر گیرمان بیایید تا با آن بهتر کودکان را تربیت کنیم.
درنهایت چرا پاهارا آفرید؟برای پریدن روی کاپوت ماشین ها بعد باخت تیممان؟یا لگد زدن به گربه ای بیچاره که از سرما وگرسنگی نفسهای آخرش را می کشد وگفتن این که من مردم وگرفتن فیلم با موبایلم از این صحنه وافتخار به این شکار؟
چرا هیچ کس فریادنزد،پایی نکوبید،مشتی گره نکردواشکی نریخت برای تکرار دوباره عاشورا؟عاشورایی که امروز اتفاق افتاد صحنه هایی از آن.شاید می خواهیم همچون قبیله بنی اسد یه ثواب دفن کردن برسیم؟(حال آنکه با شنیدن یاری طلبیدن خود را به خواب می زنیم).امروز هم علی اصغروهم رقیه بود.همه دیدند که سرها بریده شد،دامنها پراز خون گلوی عزیزان شد.خیمه های محبت مادران به آتش کشیده شد.بدنها پایمال شد.چرا کارشناس tv از بالا رفتن بهای نفت وطلا خوشحال است وآینده را خوب می داند ولی هیچ کس کارشناس قیمت خون گلوی کودکی نورسیده نیست؟
(این داستان ادامه دارد اگر تمایل داشتید در ساعاتی دیگر بقیه آن را مشاهده خواهید کرد)
shenkocholo@yahoo.com
من هیچگاه فراموش نمی کنم آنانرا که می شناختم حتی برای لحظه ای ولی چه باید کرد که برای اینکه کسی بتواند خورشید رو ببینه باید شمع که تمام خاطرات با احساس در آن است و همیشه می گرید و تنها دوست شبهای تنهایی است را کنار گذاشت من هم کنار می روم تا به خورشید برسند ولی بدانید که شمع همیشه می گرید چه باشد وچه نباشد
ehsase tanhayi darm
bikhiyal
khastam kheili
roham bastast
zanjire
to ghafasam
tanham to ghafas
bikasam
kasi done baram nemipashe
kasi nazam nemikone
kasi age balam zakhmi shod
marham nemizare
kasi dane barayam narikht
kasi nazam nakard
kasi delash baram nasokht
be havaye garm shodan mese gonjeshk nazdike
daste ensan shodan
kami navazesham kard
bad mikhast saramo bekane
vay che konam
khastam az in ensanha
tanham
gonjeshki tanha dar in sarmaye zemeston
khoshal shodam ke sarma dare mire va bahar miyad
?
vali taze yadam omad ke bayad marge golaye tazero bebinam
doa kon ta zodtar param dar biyad va betonam
beparam be abidiyat
u ham fereshteyi
az on bala barat ye tike abr miyaram
vaaaaaaaaaaaaaaayyyyyyyyyyy
ta bahash sorateto beshori
chon pake
va fereshteha onaro parvaresh midan
jaye khobiye
kash bram
vafa pishe abrasto khoda
ro abra bekhabi va be abadiyat negah kon
nore khorshid bi hich menat va lenzi be soratet bokhore
va az cheshmeye eshghe asemoni ab bokhori
vali dil mizanam az harfaye delam
eshgh migai
ta khaste nashe daryacheye vojodam
va toghyan nakone dardam
age harfato ba hes begi shere to ke fereshteyi
chi shod fereshte
?
daram barat gerye mikonam
ok
mer30
rafti
na
man beram fereshte
dari mipari
balato bastan ba khoneye chobi
kafshe mesi
negahe eshghe zamini
mikhandi be man ya be donyaye vojodet?
man miram
tanhat mizaram
fekr kon
fereshte
dare sedat mikone
bepar
harche sabokbaltar balatar
mazerat
dige harf nemizanam
bale
man miram
bye
gosh be zang bash parasto
zemestan miravad
va u bayad khabr bari
bye
رنگين كمان
شن كوچولو چند روز نزد بقيه شن و ماسه ها موند تا جشن وپايكوبي ها تمام شد بعد آذوقه اي برداشت وبعد از خداحافظي با دوستانش به راه افتاد.از دره ها گذشت رفت و رفت و رفت ....چند سال از گردش دور دنيا شن كوچولو گذشته بود حالا شن كوچولو يكم بزرگتر شده بود و كوه هاي زيادي به وجود امده بودند با قله هاي بلند ونوك تيز كوهها دست به دست هم داده بودند ورشته كوهها بوجود آمده بودند،يك روز صبح كه شن كوچولو بعد از يك شب خسته كننده و تاريك وترسناك از خواب بيدار شد رفت كنار يك برگ چمن وصورت خودشو بايك شبنم كوچولو مثل خودش شست يكم نرمش كرد چند تا نفس عميق كشيد و با لبخند رو به بالا كرد وبا خودش فكر كرد كه چه روزه زيبايي است و اون چقدر خوشبخت كه به تنهايي مسافرت ميكنه و ميتونه تمام دنيا رو ببينه وبعد وسايلشو جمع كرد و از شروع به حركت كرد از كنار سنگها گذشت ،از لابلاي چمنها رد شد،به تمام چيزهاي كه اون اطراف بود سلام مي داد و رفت ورفت.....چند ساعتي همينجور راه رفت كم كم خسته شد ورفتو كنار سنگي نشست تا كمي استراحت كنه وچشماشو رويهم نذلشته بود كه يهو صداي خيلي بلندي به گوشش رسيد شن كوچولو از جاش با عجله و ترس پريد مثل يك ذرت بوداده رو به بالا كردديد كه آسمون سياه سياه شده تاريك تاريك مثل ته يك چاه عميق صداهاي عجيب وترسناكي به گوش مي رسيد باد تندي شروع به وزيدن گرفت
به نام حق وخالق اعداد
به نام او که هرچه در این جهان قرار داد نشانه ای است از عظمتش وراهنماییبرای رسیدن به او.
به نظر شما از بین اعداد 1 تا 9 که پایه اعداد می باشند کدامیک از همه مهمتر وبا ارزشتر ویکه تاز است؟
چرا؟
به نظر من عدد1
چرا؟
چون اگر به عدد 1 نگاه کنید صاف صاف وکشیده بدون پستی وبلندی است مانند شخصی که درون وبرونش یکی است واهل ریا نیست تنها عددی است که اگر از هر طرفی آن را بخوانید باز عدد 1 است واگر توجه کنید تمام اشخاص وچیزهایی که در دنیا تک واز همه بالاتر هستند یکی بیشتر نیستند .
حال اعداد دیگر:
2-3-4-5-6-7-8-9 هرکدام از این اعداد دارای برجستگیهای مختلفی است که آنهارا به دیگر انسانها شبیه می سازد یکی ریا کار،دیگری شکم باره،آن یکی منافق،چهارمی از دیگران به عنوان نردبان استفاده کن،دیگری زورگو،آن یکی بیمار وسربار و...
تنها عددی که اگر با همنوعان خود قرار بگیرد به هر تعدادی باز از تمام جهات خودش می شود باز عدد 1 است مثل11111111.
حال شما فکر می کنید که کدامیک از این اعداد هستید؟
کمی فکر کنید ،به خود دروغ نگویید که خیانتی نابخشودنی است.
بهتر نیست همه ما تک باشیم ودر نهایت 1 باشیم تا وقتی در کنار هم قرار گرفتیم به صورت یک کوه در آییم وبه سوی خدا باشیم ویا مثل یک رود ساده باشیم وباز به سمت دریا رویم؟
پس بیایید همانطور که خالقمان تک است ما هم از او بیاموزیم و... ۲۹/۸/۸۵ ساعت ۵ صبح
به نام خداوند
آهای مردم می دانید که چرا نهنگها به اصطلاح ما دسته جمعی خودکشی می کنند؟
بعد از کمی فکر من به این نتیجه رسیدم که می خواهند براساس درسهای قبلی مطالبی رو به ما گوشزد کنند.حال چه می خواهند بگن:
همه می دمنیم که نهنگها بزرگترین موجودات روی زمین هستند و می توان گفت که قویترین موجودات روی زمین هستند وبه جز انسان هیچ موجودی نیست که بتواند در مقابل نهنگ بایستا و بهواهد اونارو شکار کنه چون قدرت این کارو ندارن.
خوب برمی گردیم به خودکشی نهنگها،حال چرا این موجودات قوی وبی نظیر دسته جمعی اونم در ساحل خودکشی می کنن.من به نتایجی رسیدم که الان فقط به یکی از اونا اشاره می کنم و اون اینکه:
این موجودات عظیم الجثه ودر عین حال ساکت می خواهند درسی به ما انسانها که خود را عاقل ترین موجود روی زمین می دونیم بگن.ما موجوداتی که خود را عاقل ترین می دونیم و گمان می کنیم که همه چیزهی دنیا رو می دونیم وهیچ موجودی به پای ما نمی رسه در هوش.ولی باید بگم که من انسان خیلی هم عاقل نیستم چون اگر عاقل بودم وبهتر بگم یکی از نشانه های عاقل بودن این است که از چیزی که می بینیم ویاد می گیریم استفاده کنیم وهیچ وقت یادمون نره ولی هیهات که هیچ وقت این جوری نیست و ما همیشه یادمون میره.
خوب حالا دلیل خودکشی و درس نهنگها این است که می خواهد به ما بگوید که:
ای انسان ای خلیفه ا... نگاه کن به من ،به من ،یعنی نهنگ .خودت خوب می دونی که من بزرگترین موجود روی زمینم.قویترین موجود وهیچ کسی قدرت منو نداره.تو خوب این حرفهارو میدونی انسان.ولی من نهنگ با این عظمت وقدرت به دستور خداوند بعد از مدتی می میرم و از این دنیا می رم.اگر قرار به بزرگی وعظمت باشه من از تو قویتر وعظیم ترم ولی باز میمیرم پس تو هم به خودت بیا واین قدر با کبر روی زمین ودریاها حرکت نکن و هیچ وقت به خودت مغرور نشو که من خیلی هستم.تو هم می میری.پس بیا وحسابتو راستوریس کن وعلوم نیست تا کی زنده باشی شاید وقتی به پایان این نوشته رسیدی دیگه تو این دنیا نباشی .شایدم نتونی تمام این نوشته رو تمام کنی خیال کن که چند دقیقه نا همین حالا باید بری.پس کاری کن که هیچ حسابی و دلبستگی نداشته باشی ومثل پروانه خودتو به شمع بزنی ودیگه در یک لحظه دیگه در این جهان نباشی بلکه اونطرف در دنیا باشی.پس زودتر دستگیره در بین این دنیا و اون دنیا رو با قدرت فشار بده وبرو به امید دیدار یار با لبخند و......